مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
سامرا همسـخـنش میسوزد یوسفی پـیـرهـنش میسوزد گاه با سر به زمـین میافـتد گاه از پـا شـدنـش میسوزد حسن فـاطـمه مـسـمـوم شده بین بـستـر، بدنش میسوزد با لگـد مـادر او را کـشـتـند از غـم یـاسـمنـش میسوزد همه از بیکسیاش گـریانند او به یاد حـسنـش میسوزد پادگان رفت ولی حرمت داشت گرچه که با محنش میسوزد چون به تابوت و تنش تیر نخورد وسط روضه تنش میسوزد در امان بود در این شهر غریب او که دور از وطنش میسوزد با همان تشنگیاش گفت حسین نـالـۀ دلشـکـنـش میسـوزد حنجرش زخمی سرنیزه نشد دم آخــر دهـنـش مـیسـوزد سر پیـراهـن او دعوا نیست از کـفن داشـتـنش میسوزد |